خرید بک لینک
بعضی وقتها تنهایی یه انتخابه ولی انتخاب سختیه ، باید یه جمعی منتظرت باشن و تو تنهایی رو انتخاب کنی تا تنهایی ارزشمند باشه ولی وقتی واقعا تنها باشی داستان خیلی متفاوته ، شاید در جمع باشی ولی بازهم تنها باشی ، شاید با حضور یه نفر تنهایی لذت وافری داشته باشه ، یکی که روی صندلی نشسته و حرف نمی زنه ولی حضورش تنهایی رو لذت بخش می کنهباید تنهایی رو زندگی کرده باشی تا بفهمی ، صرفا یه روز یا دو روز تنها بودن تنهایی نیست ، تنهایی رو اینجور تصور کن که همیشه توی یه فیلم نقش فرعی داشتی و شاهد عشق و بوسیدن نق

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

از میان هیاهوی خیابان عبور می‌کردم. هوا بوی باران داشت؛ آن بوی نمناک و مبهمی که همیشه قبل از آغاز یک اتفاق عجیب می‌پیچد. خسته بودم، بی‌حوصله، و فقط می‌خواستم از شلوغی فرار کنم که چشمم افتاد به یک دکه روزنامه‌عرضهی.ناخودآگاه ایستادم.نمی‌دانم چرا، اما چیزی درونم گفت نگاه کن.و وقتی نگاه کردم… دیدمش.همان‌گونه که سال‌ها پیش دیده بودمش، فقط کمی خاموش‌تر، کمی آشفته‌تر. انگار زمان روی لباس‌ها و حالت چهره‌اش نشسته بود، اما چشم‌ها همان بود: آشنا، عمیق، و کمی گم‌شده.چشمش که به من افتاد، مکثی کرد، انگار چیز

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

روز اول جنگ بود.اولش کسی باور نمی‌کرد.مثل همه‌ی خبرهای چند سال اخیر، اول در حد یک نوتیفیکیشن روی گوشی ابتدا شد؛ چند کانال، چند تیتر درشت، چند تحلیل هیستریک.ولی بعد صدای اولین انفجار آمد.صدایی آن‌قدر عمیق که شیشه‌های شرکت لرزیدند.نه شبیه فیلم‌ها بود، نه شبیه مانور.واقعی بود. سنگین بود.انگار یک غول جایی زیر شهر مشت کوبیده باشد.همه ساکت شدند.صدای تایپ قطع شد.دختر واحد مالی دستش را روی دهانش گذاشت.یکی از بچه‌ها آرام گفت: «شروع کار شد؟...»رفتم سمت پنجره.دود سیاهی از سمت غرب شهر بالا می‌رفت و آژیرها ی

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

دفتر ساکت بود.آن‌قدر ساکت که صدای فن لپ‌تاپ و تیک‌تاک ساعت دیواری شبیه صدای یک کارخانه خالی شده بود.همه را فرستاده بودم خانه.گفتم فعلاً کاری نیست، الکی ننشینید اینجا.کسی مخالفت نکرد.انگار همه از قبل می‌دانستند.ماندم خودم و چند پوشه و چند پروژه‌ای که تا چند ماه پیش فکر می‌کردم قرار است آینده‌ام را بسازند.چای سرد شده بود.ته سیگارها توی زیرسیگاری جمع شده بود.فایل‌ها را بالا پایین می‌کردم.هزینه‌ها.صورت‌وضعیت‌ها.قراردادها.عددها را نگاه می‌کردم ولی دیگر چیزی ازشان نمی‌فهمیدم.پروژه به‌روزی نبود.پروژه‌ه

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

آن روز را به یاد نمی‌آورم، اما سال‌ها بعد فهمیدم بعضی آدم‌ها برای آمدنشان انتظار کشیده می‌شود و بعضی دیگر، فقط می‌آیند؛ بی‌آنکه کسی آماده حضورشان باشد.من از دسته دوم بودم.هیچ‌وقت کسی به زبان نگفت که نباید به دنیا می‌آمدم، اما بعضی حقیقت‌ها را لازم نیست بشنوی، زندگی آن‌ها را آرام آرام در گوشت زمزمه می‌کند.آدم خانواده‌اش را انتخاب نمی‌کند.من هم نکرده بودم.پدرم مردی بود که بیشتر عمرش را با حساب و کتاب گذراند. همیشه چیزی کم بود؛ پول، آرامش، امید یا خواب راحت.برادرم زودتر از همه رفت.مرگش مثل کندن یک

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

نمی‌دونم بین رفیق‌ها و هم‌نسل‌هام، من زودتر می‌میرم یا نه.نه اینکه کسی از نسل ما نمرده باشه. یکی دوتا ناکام رفتن. خیلی‌ها هم با یه «ای بابا...» از کنارش رد شدن. حق هم دارن. زندگی برای هیچ‌کس نمی‌ایسته.ولی من هنوز گاهی دلم برای بعضی‌هایی که رفتن تنگ می‌شه.یه آرزو دارم.وقتی مردم، به هیچ‌کس خبر ندن.بذارن هرکی خودش یه روز بفهمه. هرکی فهمید، به نفر بعدی چیزی نگه. فقط دلم می‌خواد ببینم نبودنم چقدر طول می‌کشه تا خودش رو نشون بده....کت‌وشلوار مشکی پوشیدم و رفتم مراسم خاکسپاری خودم.هیچ‌کس منو نمی‌بینه.جم

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

شب از نیمه گذشته بود.دفتر، آن سکوتی را داشت که فقط بعد از رفتن آخرین آدم‌ها به وجود می‌آید؛ سکوتی که انگار نفس می‌کشد.همه رفته بودند و من هیچ عجله‌ای برای رفتن نداشتم.خودم را روی مبل انداخته بودم. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط آباژور گوشه اتاق روشن مانده بود. نور زردش تا وسط اتاق می‌رسید و بعد آرام در تاریکی گم می‌شد.سیگاری روشن کردم.مدت‌ها بود که دیگر از خود سیگار لذتی نمی‌بردم. چیزی که مرا نگه می‌داشت، دودش بود.به حرکت دود خیره شدم.چند سانتی‌متر مستقیم بالا می‌رفت، بعد انگار ناگهان تصمیمش عوض

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

یه روزهایی بود با کلی اعتقاد ولی نمیدونم این روزها هرچی میگردم اعتقادی پیدا نمی کنمشاید اعتقاد نیاز به امید داره ، یه چشم انداز که بهت انگیزه بدهبدون هدف سوار ماشین میشم راه می افتم یاد اون روزهایی می افتم که آرزوی داشتن ماشین داشتم ولی این روزها تا مجبور نشم پشت فرمون نمیشینم دیگه حوصله رانندگی ندارم ، یادمه پدرم ماشین بهم نمیداد از روی سوئيچ ماشین یکی ساخته بودم که وقتی مسافرت میرفت من با بچه محل ها سوار می شدیم و میرفتیم دور دور ، لذت ماشین سواری به لایی کشیدن بود ، حالا از ماشین سواری هیچ لذ

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

گاهی بی‌هدف اینستاگرام را باز می‌کنم. نه برای دیدن عکس‌های قشنگ، نه برای خبر گرفتن از آدم‌ها. مدت‌هاست سرگرمی من چیز دیگری شده؛ می‌روم ببینم دوستانم چه چیزهایی را لایک کرده‌اند و زیر چه پست‌هایی کامنت گذاشته‌اند.انگار هر لایک، یک جمله‌ی نگفته است. هر کامنت، تکه‌ای از حال آدم‌هاست که از زیر نقاب روزمرگی بیرون افتاده.یکی که همیشه زیر پست‌های طنز می‌نویسد: «عالی بود، ترکوندی!» را می‌شناسم. اگر فقط صفحه‌اش را ببینی، فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم دنیاست. اما من می‌دانم مدتی است با زندگی درگیر است. شاید

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

مدتی بود که زندگی را زندگی کرده بودم.نه فقط روزهای سختش را؛ روزهای خوبش را هم. به این حاصل رسیده بودم که برای من، تفاوت چندانی میان قله و دره وجود ندارد. انگار هر دو در نهایت به یک سکوت ختم می‌شدند.بعد با خودم گفتم:«اگر زندگی را تجربه کرده‌ام، چرا مرگ را تجربه نکنم؟»نه مرگِ جسم، نه اتمام نفس کشیدن.می‌خواستم مرگ را مثل یک اندیشه زندگی کنم.از همان روز، هر فکری که به ذهنم می‌آمد، در نطفه قطعش می‌کردم.ذهنم می‌خواست به گذشته برود؛ می‌گفتم:«نه... به مرگ فکر کن.»می‌خواست آینده را تصور کند؛ باز همان جمل

برچسب: نویسنده: مینا صفری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 18:26

صفحه بندی